یادداشتی بر چند نمایش جشنواره تئاتر عروسکی

یادداشتی بر چند نمایش جشنواره تئاتر عروسکی - (هنر دز)

جشنواره امسال هم آمد. یک خداحافظی با عروسکها برای دو سال دیگر. توفقی شد تعدادی از این نمایشها را تماشا کنم. گزارش زیر، مجموعه­ای از یادداشت­ها و مشاهدات من است از برخی نمایشهای صحنه­ای عروسکی چهاردهمین جشنواره بین المللی تئاتر عروسکی تهران.

داستان دالاس: تبلیغ مهربانی و صلح

جنگ، صلح، کودک. سه کلمه­ای که دوست داشتم به آنها بعد از دیدن نمایش عروسکی "داستان دالاس" از کشور کرۀ جنوبی، بیندیشم.

گروه همراه با صمیمیتی دوست داشتنی، روایتی از یک خانواده مهربان را برای تماشاگران ایرانی در سالن اصلی مجموعۀ تئاتر شهر هدیه آورده بودند. همه چیز آرام و خوب است، و به یکباره جنگ و بعد صلح و کودکی معصوم که همبازی­اش سگی است بازیگوش. مادر مهربان و صبور لبخند می­زند و ناگهان همه چیز تمام می­شود.

نمایش عاری از کلام است و این به ارتباطش با تماشاگر ایرانی کمک می­کند. همه از داستان اگاه می­شوند. ترکیب بازیگران و عروسک­های دستکشی و عروسکهایی موسوم به بونراکو (که بازی­دهندگان عروسکها اصراری بر پوشاندن خود با لباسهای سیاه نداشتند و لباسهای همشکل و کِرم رنگی پوشیده بودند) داستان را پیش می­برد. موسیقی فضایی رمانتیک و عاطفی را برای تماشاگران فراهم کرده و بازی دهندگان عروسک تلاش دارند از تمام قابلیتهای نمایشی عروسکهایشان استفاده کنند، که البته در این کار موفق هستند. استفاده از انیمیشنهای ساده نیز این درام کره­ای را شرقی تر کرده بود. آنچه بیشتر از همه در مجموع خودنمایی می­کرد، به خدمت گرفتن همۀ عناصر صحنه و هماهنگ کردن آنها برای پیشبرد هدف درام بود. کاری که گروه آن را به خوبی می­دانست و ادعایی هم برای به رخ کشیدنش نداشت. داستان دالاس، به دور از شلوغی و هیاهوی نمایشی، فقط مهربانی و صلح را تبلیغ کرد.

  H2O:عروسکی بود؟

وانیا پوچی با گروهش از ایتالیا آمده است تا برای ما نمایشی عروسکی اجرا کند. به یُمن حضور یک خانم مترجم زبان ایتالیایی ، می­توانیم صحبتهای تنها بازیگر نمایش که خانمی است سرتاپا سیاهپوش، را بفهمیم. پرده­ای سپید و عمودی، سرتاسر صحنه را پوشانده است. پشت پرده دیده نمیشود. محل بازی خانم ایتالیایی جلو، پشت و لابه­لای شکاف پرده است. یک نقاش مرد، به کمک یک میز نوری، داستانهای خانم ایتالیایی را با ماسه­ها تصویرگری می­کند. سایۀ ماسه­ها تماشایی و زیبا است. نقش­های نقاش مرد ایتالیایی زیباست. داستانها همه از آب می­گویند. گروه خودش را به مکتبی موسوم به مینیمالیست معرفی، و تو در تو، داستانهایی بیربط ولی مرتبط با موضوع آب را روایت می­کند. شاهد یک نمایش آموزشی با محور حفاظت از آب بودیم. نمایشی که برای کودکان و نوجوانان هم مناسب است. اینکه از ایتالیا گروهی نمایشی برای جشنواره به ایران بیایند خوب است. اما این سوال تکراری با در ذهن نقش می­گیرد: چه معیاری برای انتخاب نمایشهای خارجی جشنواره وجود دارد؟

گروه ایتالیایی کارگاهی را هم در صبح اجرایشان برای کسانی که از قبل ثبت نام کرده­اند برگزار کرده. چقدر خوب. میگویند 15 نفر ثبت نام کرده­اند و تنها سه نفر در کارگاه شرکت داشته­اند، که از آن سه نفر هم، دو نفرشان خبرنگار بوده­اند. کسی می­داند آن یک نفری که آمده بود کیست و کجاست؟ شاید با گروه به ایتالیا برگشته است!

روایت خانم بازیگر و آقای نقاش ماسه­ها، صمیمی و دوست داشتنی است. ولی یک سئوال : آیا  H2O یک نمایش «عروسکی» بود؟ این سوال را خیلی از تماشاگران از هم می پرسیدند. کسی جواب واحدی برای این سوال نداشت. هر کسی چیزی گفت و چیزی شنید.

 

تغییر در موقعیت یک قوری: طلا نیست، ولی نقره که هست.

اینجا دیگر صحنۀ نمایش نیست. اینجا یک مرغدانی است. دو خروس میجنگند و یکی پیروز میشود، نام او «قول دره» است. به یمن پیروزی او سه مرغ مرغدانی (قرتی، قلقی و قلنبه) به عقد او در خواهند آمد. اما یکی از مرغ ها از تغییر میگوید. او میخواهد با مراقبه و تمرین و تمرکز، به تغییر برسد. تغییر برای جایی که آنجا دیگر اسیر تور مرغی نباشد. داغ تور مرغی برای مرغ ها زجرآور است. آنها با تمرکز یک قوری را جابه جا میکنند. پس میشود. پس تغییر میکنند. ولی این تغییر برایشان گران تمام میشود چون نه تنها کسی به خواسته هایشان توجه نمیکند. بلکه به خاطر تشویش اذهان مرغ ها، باید شکنجه شوند. تخم نقره ای آنها را نجات میدهد. «... تخم طلا نیست، ولی نقره ای که هست...» این تخم از آن مرغ عقیمی به نام «لیدی قاقا» است، که کسی به او امیدی نداشته. تا پیدا شدن مرغی که تخم نقره­ای کرده، شکنجه متوقف میشود. قرنها است که مرغ­ها لقمه غولها (آدمها) هستند.

عروسکهای نمایش در راستای اندیشه نویسنده  (طلیعه طریقی) و کارگردانها (طلیعه طریقی و مهدی شاه پیری) طراحی و ساخته شده اند و به پیشبرد داستان کمک می کنند. دو غول با نامهای «مراقب» و «مراقب تر» ، که هر کدام تنها یک سر و یک چشم و یک دست داشتند و استعاره ای از انسانهایی که سالهاست مرغ ها را در چنگال خود درآورده اند، بودند. سه مرغ با خلقیات متفاوت، به عنوان نمایندگان جامعۀ نسوان، که بازی دهندگانشان سه زن سیاه پوش روبنده به صورت بودند. و قول دره، که نماینده­ای بود از مردان سلطه طلب. اینها عروسکهای محوری نمایش بودند.

 انتخاب سه زن چادر سیاه با روبنده­های سپید، که استعاره­ای از پوشیه­های قجری داشتند، به عنوان بازیگر و بازیدهندۀ سه عروسک مرغ، مخاطب را به سراغ ما به ازا بیرونی و تاریخی درام سوق می­دهد. جایی که زنان از حق و حقوق به تاراج رفته شان میگویند و سعی در احقاق آن دارند. نگهبان این مرغدانی شخصیتی است با نام «آقای قلماق» که متفاوت با دیگر کاراکترهای نمایش، نماینده ای از عروسکها  با خود ندارد. بلکه بازیگری است با صدای نازک که در  تشبیه مرغدانی به حرمسرا، تماشاگر را به یاد خواجه حرمسرایی می اندازد که خود همیشه کاسه­ای است داغ تر ازآش اما بی هویت.

درجایی که بیشتر تولیدات عروسکی در طول سال متعلق به مخاطب خردسال و کودک است، دیدن نمایشی که برای مخاطبان عام و بزرگسال طراحی و اجرا شده باشد، خالی از لطف نیست. هر چند دراماتورژی نمایشنامه، خالی از اشکال نبود و بخش مهمی از نمایش به مقدمه چینی، تعلیق  گره­افکنی های گنگ و بی مفهوم میگذشت. نمایش «تغییر در موقعیت یک قوری» در جشنواره ای که حسرت اجراهای خوب خارجی را بر دل مخاطبانش به یادگار گذاشت، سرافرازمان کرد.

مَلی: شاد بودن هم بد نیست، گاهی.

اینجا غم و غصه وجود ندارد. ورودمان با شادباش گروه نمایشی همراه است و رقص و آواز. عروسک رقصنده، تماشگران را وادار به تشویق می­کند. نوازنده­ها هم عروسک هستند. اصلاً خوب که دقت می­کنم دار و دستۀ مطرب­ها همه عروسک­اند. نمایش با فضاسازی ایرانی و قجری، مخاطب را با خود همراه می­کند. قصه شروع می­شود. «مَلی» مردی است زن پوش که می­رقصد. او به همراه نوازنده­ها برای رونق به یک عروسی اعیانی، وارد عمارتی قجری شده است. برای اینکه کسی به جنسیت مردانه­اش پی نبرد خو را به گنگی می­زند و صورتش را نشان نمی­دهد، اما دلباختۀ یکی از کنیزان اندرونی به  نام «بمانی» می­شود و در نهایت با هم به شیراز می­روند.

عروسکی نمایش دادن مطرب­ها و «کف­گیر» فضول و دیگر کف­گیرهای مطبخ خانه، دلایل عروسکی خواندن این نمایش بود. یکی از قرارداهای جذاب نمایش هم جایی بود که بازیگر مَلی (وحید آقاپور)، که حال دیگر هویتش برملا شده بود، عروسک رقصنده را به گوشه­ای آویزان می­کرد و به تعبیری از کار گذشته دست می­شست و به آینده چشم می­د­­وخت.

بازی روان، بی­آلایش و زیبای مجموعۀ بازیگران نمایش مَلی، و صدای آشنا، گرم و صمیمی «بهمن مفید» تماشاگران را به وجد آورد، اما به همین میزان، از جنبه­های عروسکی نمایش کاسته بود. آنقدر که بازیگران خودنمایی می­کردند و در روند پیشبرد ماجرا خوش می­درخشیدند، عروسکها در حاشیه، تنها به وقتی محدود، حضور پیدا می­کردند و خودی! نشان نمی­دادند.

هر چه بود، کارگردان (افسانه زمانی) قرارداهای نمایش عروسکی را با تماشاگران درمیان نگذاشت: چرا نوازندگان عروسک بودند؟ نمیشد بازیگر باشند؟ چرا رقصنده عروسک بود؟ نمیشد بازیگر باشد؟ شاید بتوان تنها جنبۀ عروسکی نمایش را که قراردادش برای تماشاگر روشن بود، همان کف­گیر فضول و کنجکاوی دانست که در همۀ صحنه­ها سرک می­کشید. هر چند او نیز به صورت مستقیم در گره­گشایی­ها و پیشبرد قصه مشارکت نداشت. در واقع مهمترین عروسک نمایش، در حاشیه رخ می­نمود.

صحنه، لباس و چهره­پردازی، در عین سادگی، در خدمت نمایش بودند و تلاشی برای خودنمایی نداشتند. در مجموع صمیمیت بی­نظیر گروه، شبی به یادماندنی را در جشنواره امسال رقم زد. «مَلی» با ارمغان جنبه­های سرگرم کننده­اش، به یادمان آورد، که گاهی هم بد نیست سرگرم شویم و خوش باشیم و اینقدر ادعاهایمان را به رخ هم نکشیم.

 

درفش کاویانی: چرا؟؟؟؟

اسطورۀ ضحاک، یکی از پرجاذبه ترین داستانهایی است که قابلیت نمایش دادن آن به سبب عروسک­ها، بارها نمایشگران عروسکی را برای انتخابش وسوسه کرده است. این وسوسه این بار نصیب «زهره بهروزی نیا» شده است. نویسنده و کارگردانی که تجربه گرایی را مهمترین عنصر در نمایشهایش میداند. او دلهره ای از تجربه کردن  ندارد و جسورانه با موضوعات و داستانهای دلخواهش برخورد میکند.

مارهای مغزخوار بردوش ضحاک، عروسکی ترین بخش قصۀ درفش کاویانی است.اما کارگردان از این بخش تنها با آوردن دو ریسمان مار نما گذر می­کند. او با مارها کاری ندارد و از قابلیت نمایشی آنها استفاده چندانی نمیکند. در عوض عروسکهای انسان نمای اسکلت گونه اش، با سرهایی شکافته شده و خالی از مغز، از چنگکهایی که همیشه آنها را با گوشتی در قصابی دیده­ایم، آویزان هستند.

صحنه در عین سادگی، پر رمز و راز است. خورشیدی که اسیر است. چنگکهای آویزان، که به جای گوشت، عروسکها را نوازش میکنند. و پیله­ای کنار خورشید، در پس زنجیرها، که هیچوقت چیزی یا کسی از آن بیرون نمیآید، ولی درونش روشن است.

در میانۀ وهم آلود و غمناک نمایش، جایی که جز زجر و خفقان چیزی مشاهده و شنیده نشده، به ناگهان از زیر دست کاوه عروسک شادی آور نمایش ایرانی، یعنی مبارک بیرون میآید. یک سکتۀ به تمام معنا در نمایش. در انبوه تاریکی و فریادهای ضجه و ناله، مبارکی که با صفیر حرف میزند و تکیه کلامهای خنده آور میگوید، همه را متعجب میکند. اما صبر کنید. کارگردان قصدی دارد. مبارک درخشندگی همیشگی را ندارد. به خواست کاوه میرود که مردم را بخنداند. اما همه او را به سکوت دعوت میکنند: «هیس».حال می­خواهد افشاگری کند: «ای مردم به هوش باشید...» ولی او را می­گیرند، شکنجه­اش می­کنند و بعد آویزان می­شوند. ساکت میشود.

طراحی و ساخت عروسکها همه در خدمت نمایش است، اما هیچکدام قابلیت نمایشی منحصر بفرد و خلاقانه­ای را دنبال نمیکنند و تنها یاری رسان پیشبرد داستان هستند. بازیگران و بازیدهندگان عروسک، با صورتهایی مسخ شده، اصراری بر بازی دادن عروسکها ندارند. عروسکها تنها ابزاری هستند غیر نمایشی، در دستان بازی دهندگانشان

نمایش با چراهای فراوانی ادامه پیدا می­کند. یکی از مهمترین چراها این بود: «چرا کاوه زن است و باردار؟» کارگردان چه منظوری از این انتخاب دارد. زنی که درفش را به دست میگیرد و مارها را به گوشه ای پرتاب میکند، اما به یکباره به هنگام درد زایشش، از هر طرفی ماری به سمتش میآید و نمایش تمام میشود. پیله روشن و سوالهای بسیاری پا برجا.چراهایی با جواب و بی جواب.

جعبۀ جادویی: آمدند، ندیدند، رفتند

در میان نمایشهای سنتی عروسکی جهان، نمایش «کاسپر» از آلمان هم به عنوان نمایشی شادی­آور و سرگرم کننده، شناخته شده است. در سالن سایه تئاتر شهر، آندریاس بلاشکه، می­خواهد همۀ ما را مهمان «کاسپر» کند. کاسپر شخصیتی است شوخ و مسخره، که بسیاری آن را با «پانچ» از انگلیس و «مبارک» از ایران، مقایسه کرده و می­کنند. عروسکی با بینی دراز و کشیده، صورتی بور و موهایی قرمز رنگ. داستان دربارۀ جعبۀ جادویی است که از سوی جادوگر، به کاسپر سپرده می­شود تا از او محافظت کند. کاسپر اشیا و انسانهای مختلف را وارد جعبه می­کند تا پس از خروجشان به چیزی غیر از انچه بودند تبدیل شوند. او از این کار لذت میبرد و تا زمانی که جادوگر بر میگردد، این کار را تکرار می­کند.

تنها نمایشگر این نمایش، سعی دارد خود را بازی­دهندۀ عروسکی ماهری نشان دهد، ولی برای ارتباط با مخاطب ایرانی دچار مشکل است. چون مبنای نمایشش را بر محور دیالوگ گذاشته، و از این رو نمی­تواند، قصه را به صورت نمایشی به تماشاگر نشان دهد. هر چند لحظات جذابی هم در نمایشش دارد.

در دوره­های قبلی جشنواره دانشجویی تئاتر عروسکی، پیرمردی انگلیسی، برای اجرای نمایش «پانچ» دعوت شده بود «کونراد». با مقایسه اجرای کاسپری که در جشنواره امسال دیدیم، آن پیرمرد چنان مهارتی در نمایشش داشت، که مخاطبان ایرانی را نه تنها سرگرم می­کرد، بلکه به وجد هم می­آورد. اما کاسپر امسال نتوانست جذابیت خودش را نشان دهد. شاید به خاطر اینکه تیم فوتبال آلمان در نیمه نهایی حذف شد و کاسپر از این اتفاق ناراحت بود!!

نمایش را در حالی تماشا کردیم، که عدۀ زیادی از تماشاگرانی که برای ورود به سالن ازدهام کرده بودند، پس از گذشت چند دقیقه از شروع نمایش، سالن را به نوبت، همراه با سرو صداهایی خنده دار، ترک می­کردند. آمدند، ندیدند، رفتند. این رسم هر ساله­شان است. کارهای خارجی را می­آیند که ببینند و ندیده می­روند. بروید، اشکالی ندارد. فقط لطفاً آرام تر قدم بردارید. شاید کسی مشغول تماشای نمایش باشد، شاید!

هادی حسنعلی